به جواد قهرمان نفهسی و همسرش رقیه رزم آرا بخاطر شبهای غزل و دلتنگی
همیشه میخندیدم به صحبت پوچی که درباره آینده ها میشد. چه وقتی پسرم را میدیدم غرق شعارهای آزادی خواهانه اش هست یا زنم که همیشه گلایه داشت چرا امروزی نیستم و به مهمانی های آنچنانی با او نمی روم یا وقتی دخترم برایم از پروانه هائی حرف میزد که بر بالهایشان برای دختر شاه پریان کادوی محبت و خوشبختی می آورند. از آشنایان هم هیچی نمی خواستم، نه دائی بهروزم که مدام کارخانه آلباله خشکه اش را که گمان میکرد به رخم کشیده است نه شهروز که سالها بود میدانستم که چشم کثیفش را به دخترم دوخته است و از زمان دوستی ساده دبیرستان،خود را به خانه ی من و زنم چسبانده بود و نه آقای آل صفار همسایه ما که نان به نرخ روز خوری میکرد و از مورچه مالیات میستاند و میخورد . همیشه دلم به خندقی پشت آن تپه های شمالی خانه مان رفته، همان تپه هائی که اتفاقأ عمه شهناز اینا هم پشت خانه شان داشتند و هربار راجع به آن از عمه می پرسیدم، میگفت :"آنجا را سر حدی ها از طراران گرفتند و رویش خندقی بنا کردند که عیاران را به دام اندازند..." و این لغت عیاران و طراران همواره در گوش من مینشست و میشکست و بر میخواست و از نو جان میگرفت. تا روزی که عمه شهناز زنده بود من این حس گم شدن خندق را نداشتم، اما حالا شبها را با ناله دوری که از خندق پشت خانه مان به گوش میرسد صبح میکنم. رفتم درباره خندق خیلی تحقیق کردم، گویا سنتی عمیقأ ایرانی بوده؛ حتی در تاریخ آمده سلمان پارسی به پیامبر یاد میدهد چگونه خندقی بنا کند و من هنوز مبهوتم که در خندق چه موجوداتی تن به زندگی داده اند و چه انسانهائی رحل اقامت افکنده و کدام پیر مغانی حل معما میکند. شاید هرکسی در طول زندگی اش همیشه در سر داشته وقتی به جائی که آرزویش را دارد رسید چه کند؛ آنکه سالوسانه مقامی میطلبد میخواهد ببیند کی به داروغگی میرسد و آنکه مجنون دلبری شده است میخواهد زمان حضور یار را در سر گذر بداند و آنکه برای کشتن کسی رهسپار است میخواهد زمان منفجر کردن انتحاری خود را بداند، اما من با خندقی روردرویم که هر لحظه مرا از واقعیت دروغین اطرافم منقطع تر میکند، تسکینم میدهد :انتحارم میکند! هر روز بیشتر از پیش متقاعد میشوم پشت آن کوه های برزخی، خندقستانی ست عظیم، با معنائی فراتر از زندگی شهری و روستائی؛ با چشم انداز غروبی که هنوز از آن میتوانی شیرینی گرمای خاطرات مادربزرگی اهل قزوین را که دیگر نیست، بشنوی؛ سنتور ورامینی مرد غریب افغان را پشت باغ های شهر بشنوی؛ پرنده مهاجر زهره ترک شده ای را به نشانه آمدن خوشبختی، بگیری...تا بالأخره روزی مردی با کوله باری خاکستری و زنی با توشه ای خاک خورده از راه رسیدند: همینکه بر درب خانه ام ظاهر شدند و خانواده ام وهمه اهل محل از آنها و ظاهر انسانی باقی مانده ی آنها تعجب کردند فهمیدم مهمان های من اند، چه خوشحال شدم که با من تماس گرفته اند، بی مقدمه به اتاق نیم تاریک خودم از نظر اهل خانواده ام ولی بواقع تمام ستاره نورانی ام دعوتشان کردم. چاشتی خوردند و بعد پرسیدم:"از خندق چه پیامی آوردید؟" زن و مرد لبخند شیرینی کردند که تا کنون در آدمیان ندیده بودم(آیا عیسا بود انچنین زیبا میخندید؟) مرد و زن در کنار هم و با تکمیل بند بند سخن همدیگر گفتند:"پیام آوردیم که تو را دیده ایم و تو بخشیده شده ای و از جمع آدمیان به خندقی عظیم هبوط خواهی کرد!" و من که گویا نعمتی از خدا دیده ام بالاتر از بهشت ولبریزانه شکرگزار شدم که وجود دارد آن مکانی که در خواب سودایش میدیدم. حالا هر از چندی مسافرانم از خندق به خانه ما میآیند، شربتی ترنجبین و زعفرانی نوش میکنند، از خاطرات جنگ طراران با سر حدیات برایم میگویند و از عیارانی می گویند که در خندق موضع دارند و پناه مظلومان شده اند. هرچه رابطه من با اهل خندق عمیقتر میشود، بیشتر مشخص میشود خندق عظیمی که میان من و زنم، پسرم، دخترم ، دائی بهروز کارخونه دار، آل صفار حزب باد ، شهروز هیز و...تمام دنیایم وجود داشته و به آن کور شده ام. و یا شاید همه ی ما به خندق ظلم و طراری کور شده ایم.پیام رفیقی ، ۵ آذر ۱۳۸۳
..
4:19 AM
ساعت.. payam نوشته..
|