عکسی چونان عیسی،چون روح القدُس
همیشه یک عکس هست که در جیب نگه داشتی و به من نشونش نمیدی. شاید یکسری عکس که فکر میکنی دیگه هیچی برای من نیستن اما گاهی همه چیز من هستن، گاهی من این میون توی عکسها، تکیده ترین گونه ی خودم رو پیدا میکنم. عکسهائی که گوئی از گذشته های دور باقی موندن، یادته بهت گفتم بوی شرافت میدن؟ نمیدونم گوئی دیگه عکسی نیست، که اینجا اینطور تک و تنها نشستم و دارم از درون واگویه میشم. چه شب مهتابی نازی هست امشب، میشه کُلت کمری عموی شکارچی رو برداشت و چهار تا گلوله ی ناز، خیلی ناز توی مغز خالی کنم؟ وای که چقدر دوست دارم دخل این مخم رو میاوردم، لابد تو دستهام را میگرفتی و نمیذاشتی، اما تو که توی هر پریشانی من حضور نداری، داری؟ تو که با دردهای من بزرگ نمیشی و اونجا راهی نداری، داری؟ تو که همدرد خودت رو داری و من هم همدل خودم رو ، پس چرا آفتاب وقتی درمیاد هنوز به هم نگاه عاشقانه میکنیم...نه ، نه عکسها رو باید پاره کرد، میدونی این عکسها بوی شرافت میدن ، بوی آزادگی اما همیشه یک چیزی، یک کسی ، حرفی ، واژه ای توی عکسها هست که میاد خودش رو قاطی میکنه، تو بگو از روی حسادت ، من بگم از روی سفاهت ، اون بگه از روی تنهائی ؛ ایناش مهم نیست اگه خوب ببینی هنوز میخوام تو یک گلوله بودی به سمت قلب من و مگه نیستی... از حوالی افغانستان بادی با بوی تریاک میاد، انگار سرزمین من هزاران سال در افغانستان زیست کرده، اونجا قدیمی شده، پخته شده، زیرک شده، قاتل شده، قاچاقچی شده، هروئین فروش شده و تو باز باید همون تیری باشی که فرق منو میشکافی تا به خون برسی. دیدی چقدر خون با تو گره میخوره گاهی، گاهی که من دلم خون نیست ، تو همیشه این خون را داری ؛ اینا را مش صفدر بقال میگه که نعمت خدادادی هست اما نیچه میگه گوته رو تنها به این دلیل دوست داشته چون مثل خودش از سه چیز نفرت داشته ، یکی از اونا نفرتش از خون هست...میبینی، تو دیگه برای حرف نیچه ارزشی قائل نیستی، برای روشنفکری، مذهب، خدا ، شریعتی، فدائیان خلق، امام خمینی ...هنوز عکسها دارن تاب میخورن توی دستهای تو، توی افکار من، توی فکر اون گلوله که حالا دیگه خارج شده از لبه ی کُلت کمری و دنبال مغزی میگرده که شب را اونجا اطراق کنه، یک ملحافه ی گرم از خون و کمی چربی مغز خون آلوده شده میتونه پناه این گلوله ی بیچاره باشه، راستی چرا با گلوله ها اینقدر سنگدلی؟ چرا وقتی دستت رو گرفتم ،براحتی تمام گفتی چند سال دیر کردی،گفتی عکسهات را رو به کسی فروختی که روحت رو یکجا جاش خریده، و من هنوز فکر میکنم یک دشمن خوب میخوام، یک دشمنی که وقتی دستور تیر دادی مثل یک سرباز ازت اطائت کنه، به خط خط، خبردار، به سمت عشق، شلیک! به سمت هوس ، شلیک! به سمت خدا، شلیک! میدونی وقتی یک عده سرگردون قبایل داشتن نماز میخوندن، یکی از میون ما رفت قاطیشون شد، گویا یکسری از دین ممنوعه بودن، از بابیها که الآن حتی خودشون رو از بهائیها پنهون میکنن. همونا که میگن حضرت باب غیب شده، درست زمانی که سربازای ناصر الدین شاه تیراندازی کردن به سمتش...اما تو داری فکر میکنی که وقتی گلوله دراومد، نور میتونه خودش رو پنهان کنه؟حالا اگه هم نمیتونه تو بگو میتونه، تو رو بخدا کمکش کن،حتی اگه این کمکت ظاهری و دروغ محض باشه، میدونی نور خیلی اُستاد هست تو پرپر شدن میون حسادتها و کینه ها، میدونی تو رو یکبار توی عکس دیدم میون یک دشت وسیع و همونجا گفتم اگه اونجا آدم تیرباران نشه و زنده بمونه و بتونه نفس بکشه،اونوقت میتونه چه دستهای عزیزی رو که از همدیگه نوازش نکنه، اونوقت...انوقت...نه ، ولش کن. من دیگه چیزی نمیگم،حالا من روی صفر نشستم،الآن توی مشامم هیچی به غیر از بوی قدمتی نیست که از سمت افغانستان میاد. میاد با نسیم نئشه آلودش، همه دردها رو بشکلی بیمارگون، پاک و کمرنگ میکنه. بارها دیده بودم توی عکسها، بعضی ها که ظاهرأ خیلی هم پیداشون نیست،اما توی باطن ما ریشه ی ذاتی کردن، یکدفعه زنده میشن و خیلی دوگانه و جوری که توان داوری را از آدمی بگیرند، انتقام میگیرن درست مثل محمود احمدی نژاد ریاست جمهوری ما، اما اینکه عکسی زنده بشه و جای من رو واسه ی تو بگیره ، نفس تو رو جلوی من بگیره، نه ندیده بودم. نمیدونم توی کدوم شب مغربی، تو کدوم صحاری مراکش و زیر سلطه ی اقوام بربر، اون عکسها رو گرفتی؛ میدونی، من اینو شاید نباید بگم ، اما از اون عکسها میترسم. از اون چیزی که داره مثل سرطان همه جامون رو میگیره و کارها رو یکسره میکنه میترسم.قبل از اینکه کاملأ بری، کاش یکباره با من بشینی وقتی عکسها رو بغل کردم ، کمی دستهام رو فشار بدی، اینو بهت یاد دادن که عکسها توی قلب من عمیق شدن و ریشه و خونم رو دارن میگیرن، مطمئنم اینو بهت یاد دادن اما گرفتن سفت دستهای منو یاد کسی ندادن؟ ببین، اگه منو خواستی ببینی لای یک نامه، یک عکسی بذار، من اونجا توی همون عکسها برای همیشه از این بیهوده گاه ابدی میرم، و تو همونجا شاید شام آخر رو با من بخوری، همونجا، درست مثل عیسای ناجی، که سلام و درود پدر و روح القدُس بر او باد..
12:51 AM
ساعت.. payam نوشته..
|