تقدیم به اسطوره ی مقاومت خاک عزیزم ایران، اکبر گنجی
دستانت را در دستان سردم قرار مده
و نگذار بگویم که دوستت دارم
از زیر صفری که جریان نمیابد
و قدمهائی که زیر یک آسمان
به ما نمی ارزند
و دروغی که کولی وار
در رگهای نازنینت رواج میابند
................
که میدانست از فردا
آبستن میشویم به آسایش؟
که میفهمید
باغهای گیلاسمان را
تدارک فراموشی کرده اند
و جوانمرد تاریخ اشتباه ما را
در پستوی گرسنگی دنجی ، نهان
.....
پس اینک گرگ تاریخ
زوزه ای زیر صفر دارد
***************************************
کمی شهباز باش
آی! شهباز باش
شهبازی که از نیلوفرین آسمان بترسد
شهباز باش تا نبینی بر پنجره های کودکی مان
کفتاری نشسته
و با دو پنجه ی انسانی اش
با قلبک مهربانش
چنگ میزند
میدرد
و با نگاه محزونِ خون به چشم اُفتاده اش
با دلپیچه های ما، بازی بیمارگونه ای میکند
*** *** ***
در این غربت داستانی
اما تو شهباز نیستی
و در آسمان این وطن نمای قطبی
عددی نیستی که به حسابت آورند
تو گور-خانه کشی بیش نیستی
در جهانی کافکا گونه
که صفات مان را به سحر شیطان خوب میفروشیم....
شهباز شو ، شهباز باش ؛ با آن بالهای نا- ستمدیده ی ابدی
با آن تیر نخورده بر قلبت
و بگذار من از تو
بیماری زندگی بگیرم
ای نا- شهباز شبهای گُم سحرم
ای طوفان خسته ی کم طاقتم
..
9:24 PM
ساعت.. payam نوشته..
|