داستانکده

 
   
و نو نظرات پيام رفيقي در مورد زمين و زمان
 
   

....................................

تابلوي اعلانات


  • رضا اخشام
    ..

    .

    Saturday, August 13, 2005

     

    جوان پیر منظر

    دیشب لامپ اتاقم منفجر شد

    ودر خیابان جوان پیرمنظری را دیدم که



    ,منتظر سیاره زرد فلزی بود



    بهای همراهی مسیرش 50 تومان است
    .در آن سو؛


    تلفن ها زنگ نمی زنند.





    سایه ها ثابت اند ولامپهاشان شکسته



    اهالی میگویند:معشوقه جوان پیر منظر


    برای پر کردن کاسه ترک خورده اش


    به رود رفته



    و اینک جوان پیر منظر


    در آن سوباز


    منتظر سیاره زرد فلزی است


    http://www.akhsham.persianblog.com/
    شعر جوان "پیر منظر" عمیقترین کار مدرن محضی ست که در طی این سالها دیده ام. به این دلیل ساده که فرا هنجار شکن، آشنائی زدا و ضد پست مدرن است، و در عین حال بت ساز و عمیقأ ارتجاعی. عاشق است و در عین حال متنفر، روانی ست و در عین حال عاقل. ما همه جوانان پیر منظری هستیم که ارتباطمان با هم قطع شده است. الو سلام من نیستم، تو هم نیستی؟ شهری که دیگر احساسات را به هم ربط نمیدهد؛ یک ارومیه ی مخوف و نفسانی و شیطان زده. تولد یک تهران کوچک در شهری تک اُفتاده و مدرن در آذربایجانی به نسبت سنتی و پان ترکیست؛ با همان دلهره های بوف کور و سه قطره خون. اخشام، صادق هدایت بی نظیری ست که وضعیت انهدامی جامعه ی فرا صنعتی توتالیتری را به تصویر میکشد که به گفته ی کافکا گوئی هزاران بار در همانجا بدنیا آمده و همانجا ، جان سپرده است... او از این جهت صادق هدایت بی نظیری ست، که قدرت کُشتن صادق هدایت را هم دارد و این نهایت پوچگرائی خلاق است. ولادیمیر نوباکُف میگوید : وقتی نویسنده بمیرد فکر هم میمیرد، وقتی فکر بمیرد جهان نیز میمیرد، وقتی جهان بمیرد انسان نیز میمیرد، خدا نیز میمیرد و به گفته ی شعر "تلفن ها زنگ نمی زنند.سایه ها ثابت اند ولامپهاشان شکسته" من به این شعر جایزه ی سر بُریده ی انسان مصرف گرا میدهم! خشام جان موفق باشی


    نظری درباره ی داستان های هیتلر عباس آقا که متأسفانه نه هنوز در سایت هست و نه هنوز چاپ شده اما خوانندگان میتوانند آن را در یکی از شماره های نشریه خوانش، اُرگان انجمن ادبی ارومیه پیدا کنند.


    داستان "هایل هیتلر عباس آقا‌" را وقتی خواندم، شیزوفرنی ام کرد؛ شاید اولین و آخرین داستانی ست که این اجازه را به تو-ی منتقد نمیدهد که هرگز نقدش کنی یا حتی به این ساحت، جرأت نزدیک کردن قلمت را دهی. ساختار مستبد و استالینیستی حاکم بر این داستان، فرصت هرگونه ابراز وجود را از تو میگیرد. تو باید در این داستان خودت را منهدم کنی وگرنه بشکلی بدخیم و سرطانی ضرر خواهی کرد و این حتی با خدا هم تعارف ندارد چون دردنامه ی یک بنده ی عقرب گزیده ی محتاج شنیدن است. نویسنده در اینجا دیگر حضور ندارد ، بلکه الهه ی شیطانی بیمارگونه ای ست که به گردن تو میپیچد و خونت را میمکد. به نیما بخاطر این اوج نفسانی- معنوی تبریک میگویم، به قول نیچه ی کبیر : در زندگی تنها افراد معدود و انگشت شماری هستند که معنای احترام واقعی را درک میکنند...
    http://www.nimarezvani.blogfa.com/

    پیام رفیقی
    ..

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    ..  

    .....................................

    بايگاني

    October 2004 November 2004 December 2004 February 2005 April 2005 June 2005 July 2005 August 2005 September 2005 October 2005 November 2005 December 2005 January 2006 November 2007  


     

    پست الکترونيک


    پيوندها


     


     

     


     

     

     

     

     

    لينکستان دات کام