لشگرهای کوچک کودکستانی
تقدیم به نیما رضوانی عزیز بخاطر اوج شکوه غیر انسانی اش در هایل هیتلر عباس آقا
از بچگی همیشه یک لشگری داشتم ، جمعشان کرده بودم که میان مدادهای بازیم گارد ملی خودم محسوب میشدند، شاید تعجب کنید که البته نباید بکنید، اما دوران سختی را در زندگی داشته ام که اگر جای من بودید شاید خیلی بیش از حدی که تصور میکنید بهم حق میدادید.بیماریها، مرگ و میرها ، یائسگی ها، سترونی ها ، بی سامانیها ، کفگیر به ته دیگ خوردنها...میدانید ، میدانید من به این لشگر کوچکم ، احتیاج مرگباری داشتم.اگر این جمعیت نبودند من چطور میمردم؟ چطور بی مرکز میشدم؟ چطور رهزده میشدم تا همه چیز را در فراموشی حظ کنم؟ کافی بود جائی کنار باغی بنشینم تا لشگرم گرد هم آیند. لشگری از برگهای مُرده ی پائیزی، لشگری از حرفهای بی هوده ی بهاری، لشگری از انحطاط محضی که در خیالاتم اوج گرفته بودند. از بچگی تا به امروز که بچه ای بیش نمانده ام، این دسته های رزمی- هنری با من بوده اند؛ گوئی مربی کونگ فو توآ هستم و مُریدانم از همه جا برای درک محضرم هجوم افراطی شرم آلوده ای آورده اند!از همان زیر سن بچگی ، تا همکنون که شباب و جوانی بچگی ام را سپری میکنم، تا فردا که جا اُفتادگی این بچگی را سیر خواهم کرد، وضع و منوالم به همین لشگرکهای با نشاط گذشته است. اما از شما چه پنهان مدتی ست این لشگرها را مهار کرده اند. آره همین بزرگترهائی که فکر میکردم و لابد شما هم گمان دارید که عاقلترند، زکی سه، اصلأ چنین نبود و نیست, چطور یک بزرگتر دماغ گُنده ادعاهای کله گاوی میکند درحالیکه قدر یک دسته بُز هم سواد ندارد؟ نمیدانم چرا من و لشگرهایم را درست از دو هفته پیش، ملغی کرده و در سرداب در بسته ای زندانی کرده اند...اینها بزرگترند؟ خاک بر سر هرچی بزرگتر...دادگاهشان نیز رفته ام، آنجا نیز ادعاهایشان مسخره است، مثلأ اعتراض دارند که به لشگری از مورچه هایم وقتی مادرم مرا مسخره کرد، فرمان حرکت دادم...گیرم مورچه ها حتی به چربی چشمهای مادرم هم رحم نکردند، آیا منِ فرمانده دراینباره بشکلی خاص مقصرم؟ من از بچگی صغرایم ، تنها مسئول دستور دادن بوده ام و از این فرمان دادن به لشگر کاغذها، برگها، مورچه ها، موریانه ها ، عقربها و...لذت هم میبُردم؛ اما اینکه در لشگرهایم ستاد تفسیر فرمانهایم نیست به من چه ارتباطی دارد؟ در ضمن از مورچه ها چه مقدار میتوان انتظار داشت؟ آنها دوست دارند دستورهایم را اجرا کنند، و من هم دوست دارم دستور بدهم، من دوست دارم چشمهای بابک همسایه را روزی برایم بیاورند که دیگر برایم ادا در نیاورد، حالا اگر توانستند اینکار را بدون کُشتن بابک انجام دهند چه بهتر اما اگر نتوانستند چطور انسانهای مدعی عقل از مورچه ها و فرمانده ی آنها بازخواست باید بکنند؟ گیرم من انسانم اما به تجربه دریافته ام که من بدلیل سن کمم نباید زندانی بشوم، پس در اینجا هم آنان ظالمند اگرچه من فرماندهی بی نظیرتری هم کرده باشم. اکنون آرام آرام صدای لشگر مورچه هایم را که از دور دارند بر میگردند میشنوم، آنها برای انجام فرمانی رفته بودند. آخرمی دانید در دادگاه دیدم پدرم، خواهرم ، مادربزرگ ، رئیس دادگاه و سرباز حمل من به دادگاه کمی دندان قروچه های خشنی به من نشان دادند. راستی اگر شما جای من بودید و این قدرت فرماندهی محض را داشتید آیا حضرت عیسا میماندید در این جهان گرگها، یا من میشدید؟ من شکی ندارم عیسا نمیشدید، یعنی برایتان حاضرم نوشته بدهم...آفرین مورچه های خونخوارم که به این داستانم گوش کردید، حالا به راست راست ، به چپ چپ ، آزاد باش
..
1:57 AM
ساعت.. payam نوشته..
|