داستانکده

 
   
و نو نظرات پيام رفيقي در مورد زمين و زمان
 
   

....................................

تابلوي اعلانات


  • رضا اخشام
    ..

    .

    Sunday, September 11, 2005

     

    چقدر عزیز است که بتوانی از نزدیک کنار رضاخان بنشینی و از مبارزاتش بپرسی. وقتی که تو تمام شوی، به نظر من رضاخان وجودت زنده میشود و پادرمیانی میکند، انگار رضاخان صبر کرده باشد تا تو محتاجش شوی: رضاشاه کبیر، میشود از دوستان تان بگوئید... دستی بر سبیلش میکشد. کمتر حرف میزند و وقتی به چشمانت مینگرد، میخواهی پای به فرار بگذاری: آتاتورک را میگوئید؟ وقتی کلمه ی آتاتورک از زبانش درآمد، زبان خودش بند آمد. هیتلر همان پائینتر نشسته و میخواهد با تو دست دهد، دستت را دراز کن، باور کن مسکوی آرزوهایت همان نزدیکی ست کمی هول بزن و تقلا کن، اگر بخواهی آنوقت هیتلر با کشوری از نژاد اصیل آریائی به تو دستور میدهد که از کجا به لهستان حمله کنی...مگر ناپلئون خودش همینجا ننشست و در حسرت شکست انگلستان نسوخت؟ همه ی نامُرادیهای رهبران و بزرگان جهان اینجا جمع شده است و روزی گلوگیر تک تک مان خواهد شد. این را برای شوخی یا خنده نمیگویم، من همین الآن، سر تو را وسط سینی لوئی شانزدهم تصور میکنم وقتی انقلاب در دو قدمی کاخ الیزه ی پاریس، آخرین نفسهایش را میکشید، چقدر با استعداد سوار بر اسب خواهی شد. چقدر با هوشی، چقدر کلاف درد را خوب میبافی و خوب میبینی و خوب تجربه میدهی، همین کنار تو هنوز رضاخان دارد راه آهن را میکشد و اصلأ دنبال آرزوهای توخالی که من و تو و من و تو و ...هستیم ، هستی، هست...یعنی هستی؟ نه من دیگر نیستم و تو هم راحت میتوانی همراه سپاه سزار روم بیائی به آنطرف واقعیت، جائی که فعلأ برای اهل دنیا وجود ندارد...بتاز ای قوم زیبای آریائی ، ای قبائل تندپای ژرمن، ای سپاه زیبای روم شرقی، تا اندالُس بخروشید...درک هسته ای ما از تاریخ اطراف مان فایده ای ندارد، این هسته و هسته ای فایده ای ندارد،آن قلمی که دستت گرفته ای اگر ندانی بکجا فرویش میکنی، فایده ای ندارد، بتازید آه ای پیروزان فاتح نادر شاه با الماس دریای نور در این غروب مست، و چشم بسته به فتح کوه نور...چشم دوخته به سرزمینی دیگر...ای اسبهای آهنی عشق، ای رودبار خروشان ای آدلف و آه بناپارت و مرحبا عباس میرزا..هان عباس میرزا، بپرس باز بپرس از سفیر انگلیس رمز موفقیت اروپا را، آری تو خواهی پرسید اما او نخواهد گفت چون او از شمشیر نادر که در شکاف باستانی استخواهایت هنوز نفس مُرده ای میکشد،بیمناک است...در همین لحظه چقدر اُستواری ناپلئون را میخواهی، چقدر قرص بودن دل رضاخان کبیر را میطلبی، چه اندازه پرمایگی عباس میرزا را میستائی، اما اینجا که تو نشستی، فقط دیروز توست؛ اگر بجنبی با اسب تیزپای رؤیاها هنوز پروازی دوردست را برایت میبینم. دور از آلودگی نخوتی هفتاد میلیونی
    ..

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    ..  

    .....................................

    بايگاني

    October 2004 November 2004 December 2004 February 2005 April 2005 June 2005 July 2005 August 2005 September 2005 October 2005 November 2005 December 2005 January 2006 November 2007  


     

    پست الکترونيک


    پيوندها


     


     

     


     

     

     

     

     

    لينکستان دات کام