عصیانی عقلگرا و اصالتی خرافهزدا
پیام رفیقی – ونکوور
- بخش نخست -
شعر خلیل شیخلو را میتوان اعتراضی ظریف و حافظ وار به شرایط نامید. شرایطی که بر روزگار ما تحمیل شدهاند تا آن را هرچه بیشتر به دور از ذات خود که همانا انسانیت و اکرام هستی است بکشانند
.
از آن همه روشنایی، کلافه شده بودم
به ناچار لامپها را میشکستم
یک، دو، سه
چهارمی «میو» کرد
با سنگ، چشم گربهای را، ریخته بودم
این گونه، تا جنگ شروع شد
مرا بُردند؛
درُست به خّطِ اول جبهه
وقتی مد روز و استعمار پیر میکوشند تا برای ایجاد نفرت و کینه از داشتن یک «وطن یگانه» در سراسر ایران، نوش داروی کاذب و پر از تبلیغات افراطی «قومیتها» را ارائهای زیرکانه دهند، خلیل در این دام نیافتاده، بلکه
میداند دلیل اشتباه «آقای وطن» چیز دیگریست
:
من دیگر به تو افتخار نمیکنم
و دوستت ندارم
بگذار بگویند، فلانی غریب است
خانهای کشیدهام
با حوضی، دو، سه، ماهی سرخ
نامش را نوشتهام: وطن
آخر چگونه میتوان دوستت داشت
وقتی هر گُلی روییده است
با خونِ انسان بوده است
غرض؛ «آبِ من و تو، در یک جوی نمیرود
آقای وطن
یک بار در یک جمع ادبی در رضائیه (ارومیه) به گوش خود شنیدم که وقتی یک آقای محترم پان ترکیست به نام صبحدل در اهانتی آشکار، شعر خلیل را خیانتی به مسئله مقومی خود نامید، خلیل بدون عصبانیت و با زیرکی تمام پاسخ داد که من خودم آذری هستم و میخواهم این اجازهی زیبا را داشته باشم که روزی حتی برضّد معیارهای قومی خودم شورش کنم! جوابی متین و پُر از انسانیت و خلاقیت هنرمندانه؛
من اگر، به صحبت کردن شروع کنم
شما از زورِ خنده
یا شلوارتان را خیس میکنید
یا از تعجب، شاخ درمیآورید و
میشوید گاو
اما شما تا هم چنان، آبرومند و شریف بوده باشید
لب از لب برنمیدارم
چرا که من، دوستدارِ شما
همان «پینوکیو»ی مهر و مهربانیم
باور کنید، دروغی در کار نیست
وگرنه دماغم دراز میشد
حال بگویید ببینم
آیا به من رأی خواهید داد
اگر برای ریاستِ جمهوری
نامزد بشوم؟
اما خلیل هرگز خود برتربین نبوده و نیست. خودش به زیبائی میگوید: «آن زمان که مغرور بشوم، کارم تمام است! و محال است بتوانم شعر خلاقانهای دیگر بگویم.» و این یعنی رابطهی متقابل تواضع و خلاقیت و در عین حال پایداری و اعتراض سازنده (و نه تخریبی) به وضع موجود. خلیل در یک کلام، آنارشیست و هوادار تخریب محض یا پوچگرا و طرفدار بیمعنائی افراطی نیست؛ همیشه در سادهترین گوشههای هستی، رنگی از معنایی پنهان میبیند و آن را به زیبائی هرچه تمامتر بازگو میکند
:
میتوانی بیش از این ناز کنی
من مادر توأم
میتوانی بیش از این رنج دهی
من پدر توأم
میتوانی بیش از این امر کنی، نهی کنی
من کودکِ توأم
اما از این که آفتاب نیستم
مرا ببخش
من نیز، گرفتارِ همین روزهای سردم
مثل همة آدمها
خلیل در برخورد با اندیشهی نهیلیسم و تخدیر و در نتیجه، بیعملی و قبول ظلم و باصطلاح «همین که هست و بدتر هم خواهد شد» بسیار منتقدانه و سرسختانه برخورد میکند و پوچگرائی افراطی را حتی از ظلم ظالمانه و سیستم بردهداری انسانیت نیز خطرناکتر میشمارد، خلیل شیخلو همواره و در همه حال بدنبال «گمشده» و «تو» میگردد و همین شعرش را به یک نوع «رادیکالیسم تعزلی» نزدیک میسازد
همه میدانند
اگر مثلا شانة کسی گُم بشود
نباید دنبالِ آیینه بگردد
اما هرچیز من که گُم میشود
دنبالِ تو میگردم
آیا تو، مساوی هستی
با همة آن چیزهایی که من
گُم میکنم؟
این جانب وقتی شعری از هادی ابراهیمی (به نام الوشهروند! میخواهم به خودم تسلیت بگویم) را برای خلیل خواندم، ذهن و ذوق و سلیقهی بیمانندش بکار اُفتاد و فردایش برایم این شعر زیبا را که به هادی ابراهیمی نیز تقدیم کرده است برایم آورد؛
از چشم و گوش و دهان
من دهان را انتخاب میکنم
چشم نبود اگر
تنها رنگها را نمیشناختیم
گوش نبود اگر
تنها صدها را نمیشناختیم
خوردن و نوشیدن هیچ
- و نیز بوسیدن -
اما چگونه ممکن است؛
فریاد بدونِ دهان
فریادِ درود بر آزادی
فریادِ مرگ بر استکبار
رنگ و صدا به چه دردم میخورند
از چشم و گوش و دهان
آیا شما نیز دهان را انتخاب میکنید؟
(1)
با تمام امیدواری و موج شوقی که در رگهای خلیل عزیز جاریست، اما او هم شاعری نیست که به بهانهی خوشبینی بخواهد چشم بر واقعیتها ببندد، آری یادمان نرود که او بهرحال شاعر اعتراضهای ظریف و طنزآلود است و نمیتواند انسانها و جوانانی که زیر بار هزاران معضل، سیاه بخت میشوند را فراموش نماید
.
نقاشیِ آدم، سادهترینِ نقاشیهاست
:
در یک دایرة بزرگ، به قدر توپ مثلا فوتبال
دو دایرة کوچک، به قدر مثلا لپه
و یک پاره خط و بعد
دایرهای دیگر به قدر توپ مثلا پینگپنُگ
میشود آدم
اگر دایرههای کوچک را سیاه کنی
میتوان به یک آدمِ مُرده نیز پی بُرد
-
پس آیا این گونه است که مُردگان
همه چیز را سیاه میبینند
- گمان نکنم
زیرا عُمریست چشمهای من بستهاند
ولی نفس میکشم هنوز
اعتراضاتی جذاب و شاید غریب که تنها از دل یک خلاقیت اصیل و خود – انتقاد میتوانند بیرون بیایند
:
این تُفها
کارِ یک آدم غضبناک است
من دهن ندارم که تُف بیندازم
این هم که میبینید، مصنوعیست
تازه کمی آب دهان، به اسمِ تُف
تا حال، نه کسی را از تخت
به زمین زده
و نه کسی را
. . .
راستی، برای به زمین زدنِ آدم
هیچ میدانید که میشود
،
از پوستِ خربُزه هم استفاده کرد؟
www.shahrvandbc.com
..
7:48 AM
ساعت.. payam نوشته..
|