وقتی که بچه بودیم، بچه ترینِ بچه ها
وقتی کوچکتر هستیم و سنمان کمتر است، پاکتر هستیم!دنبال این نیستیم که چیزی را بر کسی تحمیل کنیم، اضافه خواه نیستیم، تا یک چیز بدست آوردیم نمیرویم سُراغ بدست آوردن چیز دیگری...اما امان از وقتی که کمی پای در جامعه میگذاریم؛ گوئی خواه نا خواه جامعه تأثیرش را به نحوی زیرکانه بر ما میگذارد.میرویم سُراغ حساب و کتاب، برای خود منافع خاص و کاملأ شخصی در نظر میگیریم، خود را پنهانأ برتر و از دیگران سرتر میدانیم. این همیشه مائیم که باید لباسی بهتر بپوشیم، این همیشه مائیم که باید بیشتر تحویل گرفته شویم، این همیشه مائیم که باید خوش باشیم...دلم گرفته است. از بزرگ شدن بی حساب، از فکرهای کودکانه که دیگر به سرم نمیزنند. از نبود دوستی های لطیف و پر ارزش کودکی. از حس خودبرتربینی، از دوری مان از یکرنگی، لباس خاکی پوشیدن، فوتبال تا ظل ظهر، فحش شنیدن از همسایه بدلیل تا دیر وقت هفت سنگ بازی کردن...دلم برای تمام موجودیت کودکی ها تنگ شده است. کاش برای یک لحظه بتوانیم این حلقه ی تنگ ماتریالیسم را که جهان را دارد زیر گامهایش خُرد میکند بشکنیم.دلم میخواهد کودک شوم، کوچک، ریز! با همان موهای نازک اما کودک حالت، با آن افکار ساده، همیشه میخواستم دروازه بان باشم در بازی فوتبال!،یادش چون شیرینی عسل بخیر! اینبار میخواهم یار اخراجی باشم! یار اخراجی باشم و تا به ابد بازی فوتبال کودکیم را با کودکترین یاد و چهره ای که از تک تک دوستانم در ذهن ذخیره دارم تماشا کنم!!حتمأ فلان دختر همسایه ی خیالی که امروز در حقیقت همان همسر مهربانم هست را هم کودک میکنم. کودک، کودکتر، کودکترین!...همسرم لابُد آنطرف خاله بازی کند و من اینور همان یار اخراجی فوتبالها باشم،هر دو سرگرم کار جدی بازی مان، بدون آنکه کوچکترین اطلاعی از آینده ای داشته باشیم که ما را جبرأ و زیبا به هم پیوند میدهد.بدون اینکه او تهران را بشناسد و من رضائیه را دیده باشم. از چهاردیوار مرگبار این زندگی باید رها شد، حتی اگر شده در خیال.و عزیز جان! یادت نرود که اول باید خیال کنی تا آرزویت هم روزی به حقیقت محض بپیوندد.سخت در عجبم زین مَردُم پَست!زین قوم زنده کُش مُرده پَرست
*********************************..
10:15 PM
ساعت.. payam نوشته..
|